دل نوشته هایی از اعماق دل برای دل
ازاین تکرارساعتها ازاین بیهوده بودنها ازاین بی تاب ماندنها ازاین تردیدها نیرنگها ......شکها خیانتها ازاین رنگین کمان سرد آدمها وازاین مرگ باورها ورویاها پریشانم .... دلم پروازمیخواهد این عشق منه!!! "به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را." به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟ بگو معنی تمرین چیست؟؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟ بریدن از خودم را؟؟؟ میان بوته های باد و بارون مرا خواب کن برای شبهای بی پایانم چشمانم را پرا از رویاهای ناب کن نوشته خودم فردا روز دیگریست که "بی تو" بر عمر تلف شده افزوده میشود. همین روزها روز "رفتن" از راه میرسد... و من طوری از خیال تو گم میشوم؛ که انگار هرگز نبوده ام!. یک ساعت که آفتاب بتابه...خاطره ی همه ی شبای بارونی از یادمیره.اینه حکایت آدم ها....فراموشی!!! تــو در سایه ات سبز مے شومـ... از سر انگشتان تو بهار مے روید. دستهایت را سقفمـ کن مرا در سایه ات پناه ده تا از خورشید بالاتر رومـ... دیگـــر قاصـــدکـ ها... به دستـ ما نمیرســـند.... چون شرمـ دارند.... پیغــامـ چند نــفر را.. به یکـ مقصد ببرند رفته بودم لب حوض... تا ببینم عکس تنهایی خود... اب در حوض نبود.... ماهیان میگفتند:تو اگر در تپش باد خدا را دیدی... همتی کن و بگو:ماهیان حوضشان بی اب است.... بی آنکه کلامی بر لب جاری شود فقط تلاطم نگاه میان امواج آبی چشمان تو بو که آغاز گر پیونداحساس بین دو دل شد وندانسته پای در ورطه عاشقانه ها گذاشته شد بی آنکه حتی بدانیم به سوی کدامین جاده خواهیم رفت به سوی خوشبختی یا آنچه نامش می نهند زندگی. نوشته خودم بیا و بر دستانم گرمی دستانت را ببخش بیا و سایه گرم عشقت را برای من خیمه زندگی کن مادرم خالصانه منتظر دعاهای پر مهرت هستم تا رو شنی بخش راه آینده ام باشد از خدایم می خواهم که برای وجودت عمری جاودان ارزانی دارد روز مادر بر همه مادران گرامی مبارک امروز می دانم نگاهت را به چشمان دیگری دوخته ای ومن برای نگاهت دعا خواهم کرد میخواهم همه خوشبختی دنیا در دریای چشمانت موج زند نوشته خودم جای من خالیست تا مستی نگاهت جام شکسته چشمانم را لبریز از شراب کند ومرا با تو به دنیای تو دنیای خالی از من به هوای عشق تو به یاد دستهای تو ببرد تا با تو درآمیزد همه تارو پود هستی ام. نوشته خودم مدتها نتونستم اپ کنم بخاطر مشکلاتی که داشتم و باعرض پوزش و شرمندگی نتونستم عید رو بهتون تبریک بگم امیدوارم روزهای جدید سال نو به شما خوش گذشته باشه و همچنین همه این روزهای پیش رو سراسر تحول و خوشبختی برای همه با خودش همراه داشته بشه موفق و پیروز باشید دل من بارانی است امشب به یادت سرمن در سودای سرگردانی است به هر کوی و برزن می زند در میان ویرانه ها به دنبال آبادی است نامت را می خواند نگاهت را می جوید در میان نگاه مردمان این شهر دل من باز به سوی تو جان می فروشد بلکه باز به امیددو چشم تو گرم شود این تن سرد و خاموش بیا که آمدنت هرلحظه برایم حیرانی است کودکان فردامی سرایم و یادت را برای نسل فرداها چرا که نام تو ماندنی است و خون قرمزت درخت سبز آزادی را آبیاری کرد وتو همیشه سبز می مانی قلبی مانده برجا دلی مانده در راه در شبی تاریک و سرد زمستانی میان کوچه های یخ زده شهرم پرسه زنان به دنبال دلم رهسپار جاده گمشده عشقم. در این راه ٬همه دغدغه من تویی تویی که مانده ای٬تویی که خسته ای ومن همچنان بر دلم تازیانه می زنم که مبادا به دنبال تو دوباره گم شود چرا که نمی خواهد نمی خواهد دگر عاشقت باشد . نوشته خودم باز بیقرار لحظه های عاشقی باز بی تاب لحظه های با توبودن باز می خواهم تمام لحظه هایم سر شار از با تو بودن باشد باز می خواهم در کنارت معنی آرامش را بیابم اری می خواهم از این لحظه ها بگریزم به اوج با تو بودن برسم تو یی که دیگر نیستی حتی در دنیای من حتی در رویای من تنها یاد توست که لحظه های بیقرارم را آرام می کند نوشته خودم باز سرگردان کوچه های عاشقی است چشم من امشب به دنبال نگاه تو باز به دنبال چشمهای آشنای توست دست من امشب به دنبال گرمی دستهای تو باز در عطش داشتن گرمی دستهای توست قلب من٬ قلب من به امید داشتن تو باز هم در تب و تاب طپشهای قلب توست این چه رازیست که من نمیدانم چرا همه ذرات جان من هنوز هم در هوای داشتن توست نوشته خودم چه خوب بود اگر می دانستم که روزی به یاد من در میان کوچه های شهرم سرگردان شده باشی چه خوب بود اگر می دانستم که به دنبال چشمهای من ٬چشمهایت را در میان عابران شهر گم کرده باشی چه خوب بود اگر می دانستم عاشقانه های زندگیت را برای من سروده باشی چه خوب بود اگر می دانستم هنگام غروب٬آن لحظه های ساسر نیاز٬همه نیاز تو خواستن من بوده باشد چه خوب بود اگر می دانستم که لحظه های تنهاییت٬انزمان که دل تنگ کسی بودی٬دل تنگ من بوده باشی چه خوب بود اگر میدانستم روزهای خوب زندگیت٬آن زمان که خوبیها را جشن می گیری ٬مرا در شادیهایت شریک کرده باشی چه خوب بود اگر می دانستم که لحظه های تلخ زندگیت ٬آنزمان که غمها به سراغت می ایند ٬به یاد من همه غمهایت را سپری کرده باشی چه خوب بود اگر می دانستم اکنون لحظه های عبور از زندگیت را آیا به یاد کسی سپری کرده باشی آیا به یاد کسی سپری کرده باشی. چه خوب بود اگر می دانستم............................. نوشته خودم کودکی که می خواهمش کودکی که اکنون زندگی را تفسیر خواهد کرد کودکی که عاشقانه هایم همیشه برایش سرودنی است کودکی که خنده های پاکش پاکی زندگی را معنا می کند کودکی که گریه هایش معنی دردهای من است کودکی که با شیطنتهایش به من می آموزد که می خواهد انسان بودن را تمرین کند وبه مرور این کار هر روز از او تجربه ای می آموزم و او باتجربه شیرینش پای به ناشناخته های زندگی می نهد تا در آینده نگاهش و چشمانش روشنی بخش زندگی من باشد. باتو نظرها باید ای دورتراز من بی سرزمین تر از یاد کجای این سرزمین خاکی میان کدام نگاه چشمان مرا به باد سپردی تا نگاهم همیشه گم باشد به دنبال چشمان تو میان این همه نگاه. و تو نگاهت را ازمن می دزدی بی آنکه بدانی شاید نگاه تو نفسی باشد برای این تن خسته. نوشته خودم چگونه باید عاشق بود از تو آموختم چگونه باید سخت بود از چشمانت آموختم چگونه باید منتظر ماند از دستانت آموختم چگونه می شود سردی دستها را حس کرد از تو آموختم که گذشتن از عشق چگونه باید باشد از تو آموختم چگونه باید از کسیکه عاشقانه دوستش داری باید گذشت من از تو گذشته ام چرا که گذشتن از عشق را از تو آموخته ام وتو را رها خواهم کرد تا همسفر همیشگی باد باشم آزاد و رها. نوشته خودم تا آن را در دلت بپرورانی شاید زمانی بدانی که عشقم قلبم بود در دستهای تو تا با گرمی دستانت آرامش وجودم باشی نوشته خودم در چشمان تو دیدم آن زمان که سکوت آغازگرپیوندی بود بین من وتو که باشی وبمانی ولی افسوس که در این تنهایی بی پایان تنها آرامش چشمان توست که لحظه های مرا معنا می بخشد نوشته خودم من همان فرهادم تو همان شیرینی ... به خدایم گفتم که دلی خواهانم با تبسم می گفت که همان دل خوب است از سفر دوری کن که تو را یاری نیست گفتمش با باران نفسش با من نیست راه دیگر باز کن تو بگو فردا هست بار دیگر خواند مرا که همان دل خوب است گره در تقدیر نیست شب اگر دور و دراز است به حکمت بینش عاقبت پرده برافتد که او آمده است صبر اگر خانه کنی در دل خود گذر ثانیه ها تو خالیست صبح دیگر نزدیک است تو برو شیشه غم را بشکن بی همه شوق شدم در باغ عطر یادم پر ساعتی تو، من آسمان بخت خوشة شاخهها شب همه یادم - ” از این عشق لحظهای آب، تو باش تا با سفر نتوانم! روز چون در ره عشقت ای صنم ، شیفته ی بلا منم قرة العین ز مجنون ناله ها دیدم که لیلی بیش از آن دارد برای قلب بی تابش کلام همنشین خواهد چه دردی است آسمان بارید ز قلب بی قرار او که مجنون بی قرارتر شد ز وصف آسمان او مرا از شب هراسی نیست به وقت بودنم با تو مرا از ظلمتی ترس است که باشم بی پناه تو رسید وقت جدایی باز ، میان شمع و پروانه من آن پروانه ای هستم که سوزم بی غم و ناله چه زود گشتی میان من ، نپرسیدی منم آری ترا اینک سوال آمد که برگردی به تنهایی من همان فرهادم اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین تکرارش هم دلنشینه دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به
جای من در عشق
جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
آن عاشق دیوانه که بودم.
نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
صد خاطره خندید،
صد خاطره پیچید:
آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
بر لب آن جوی نشستیم.
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
همه، محو تماشای نگاهت.
صاف و شب آرام
خندان و زمان رام
ماه فروریخته در آب
دست برآورده به مهتاب
و صحرا و گل و سنگ
دل داده به آواز شباهنگ
آید، تو به من گفتی:
حذر کن!
چند بر این آب نظر کن،
آیینة عشق گذران است،
که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
فردا، که دلت با دگران است!
فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
کبوتر، لب بام تو نشستم
تو
به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
فاصله ی بی نهایتی که میان دلهایمان افتاده است /
غصه ی فاصله ی نگاهها را کمرنگ می کند
و من هر روز و هر شب به این می اندیشم /
که از جفاهایت خاطره ای بد بسازم و آن را قاب گیرم
و به جای نگاه کردن همه روزه ی عکست /
قاب خاطرات تلخت را نظاره کنم
ولی افسوس ...
چند مغایرت کنی ؟ با غمت آشنا منم
پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته ای
از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم
شیر تویی ، شکر تویی، شاخه تویی، ثمر تویی
شمس تویی، قمر تویی، ذره منم ، هبا منم
نخل تویی ، رطب تویی ، لعبت نوش لب تویی
خواجه ی با ادب تویی، بنده ی بیحیا منم
کعبه تویی ، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی،
دلبر محترم تویی ، عاشق بینوا منم
شاهد شوخ دلربا گفت به سوی من بیا
رسته ز کبر و از ریا ، مظهر کبریا منم
طاهره خاک پای تو ، مست می لقای تو
منتظر عطای تو ، معترف خطا منم
ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه
ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد.... ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است.
انتظار بی مفهوم است.
نه کینه ای ، نه بغضی ، نه فریادی
فقط صدای نم نم باران...
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
تو ندیدی اون نگاه رو
تا بفهمی از كی میگم
چشمای اون زیر بارون
سر پناه امن من بود
سایه بون دنج پلكاش
جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی
با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی كشیدی
نازنین ! چرا نموندی ؟
حالا زیر چتر بارون
بی اون خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه
دارم از اون می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
| Design By : Night Melody |


